پسرونه

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

نشستم فکر کردم درد انسان را نفهمیدم

گذشتم از خودم اما خیابان را نفهمیدم


نشستم زیر چتر باغ و دیدم سیب می افتد

ولی منظور این کار درختان را نفهمیدم


جلوی چشم من دارا انارش را به سارا داد

چرا یک بار هم این درس آسان را نفهمیدم


برایم آبشاری ریخت روی شانه ها اما

حواسم پرت بود و باز جریان را نفهمیدم


گذشتم بی تفاوت از کنار جنگل شاتوت

گذشت و مزه ی قند فریمان را نفهمیدم


نشستم بارها از ابتدا عطار را خواندم

ولی منظور او از شیخ صنعان را نفهمیدم


درون کافه های گم شده در دود پایین شهر

دلیل هق هق یکریز قلیان را نفهمیدم


برای زندگی دنبال یک تعریف می گشتم

ولی تعبیر این خواب پریشان را نفهمیدم


تو در یک لحظه با لبخند حل کردی معما را

نپرس از من چه آمد بر سرم، آن را نفهمیدم

#عبدالحسین_انصاری

۰۹ دی ۹۸ ، ۱۸:۳۱ ۰ نظر
مجنونِ لیلی
من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟

من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟

از بس گلایه و غم از روزگار دارد

آیینه روزگاری است، گرد و غبار دارد


هر عابری در این شهر یک مرده ی عمودی است

این شهر تا بخواهید، سنگ مزار دارد


این آسمان بعید است، بی روشنا بماند

از بس ستاره های دنباله دار دارد


غم های بی نهایت، عشاق بی کفایت

من بی حساب دارم، او بی شمار دارد


در عین سر به زیری، سر مست و سربلند است

چون تاک هر که خانه بالای دار دارد


عشق اناری ام را از من ربود دارا

من عاشق انارم، سارا انار دارد

#سعید_بیابانکی


پ.ن: + وقتی به اصل فلسفه هم شک کنیم چی دیگه ته اش میمونه، یه هیچی نا محدود

+ اینو مینویسم که از ذهنم بری بیرون، تویی که داعیه دین و اسلامت میشه (هرچند بویی از اسلام نبردی) و لااقل روی کارهات اسم دین نزار، البته میزاری هم بزار دیگه که فرقی نداره، درواقع سمبل نفرت انگیز ترین مردی هستی که میشناسم، از حرفات، کارهات، حتی از این دینی که تو داری بیزارم. اون قدر نامردی درونت رخنه کرده که به خیانت کردن به همسر و دو تا دخترت اسم خدمت به اسلام میزاری و تو نمونه ای از جامعه آماری هستی که سرشون رو کردن توی برف . نه که مربوط به دینت باشه نه، چون دین هم یه فلسفه اس، یه اعتقاد، یه تفکره، یه روشه. توضیح بیشتری لازم نیست. بد هم برداشت شد مهم نیست 

+ همیشه پیش خودم میگم رفتار بقیه برام مهم نیست، آدم باید کار درست رو انجام بده ولی حتی دارم به همین هم شک میکنم، ما به کسی چیزی بدهکار نیستیم ولی فک میکنم باید جوری رفتار کنیم که به خودمون بدهکار نشیم (وارد دریایی از شک شدم، امیدوارم نخوام بابتش این ترم رو هم حذف کنم 😅) 

+ یه چیز خوبی رو به عنوان هدف انتخاب کرده بودم، بهم ریخت و منو رو هم بهم ریخت ولی امیدوارم درست بشم و درست بشه

+ دلم برای بچگی، اون موقعی که توی ایوون خونه دراز میکشیدم و با چشمای نیمه باز زنبورک های تخیلی رو میدیدم تنگ شده

+ یه مدت وبلاگ نویسی و طراحی سایت، یه مدت حجم سازی مقوایی و یه مدت روبیک شده بودن منبع انرژی و ریکاوریم، ولی شعر تنها موردیه که همچنان ثابت مونده، به قول  «سیده مریم خامسی» که گفته :" شاید شعرها قرصهای سفید کاغذی باشند برای تسکین درد دل ها..." 

+ چوم!!؟

۲۲ آذر ۹۸ ، ۰۷:۲۰ ۱ نظر
مجنونِ لیلی
به کلِ فلسفه ی اعتماد شک دارم

به کلِ فلسفه ی اعتماد شک دارم

به عقل جمعیت با سواد شک دارم 

به عشق،  هرچه که داد و نداد شک دارم 


به آسمان و زمینِ منِ هوایی تو 

به عمر آدمِ رفته به باد شک دارم 


به تو که داعیه ی فهم بیشتر داری 

به خود به آینه خیلی زیاد شک دارم 


به انتزاع و تخیل به پیچش ذهنی 

به کلِ فلسفه ی اعتماد شک دارم 


چقدر جای تو خالیست در تمام تنم

چقدر من به همین اعتیاد شک دارم 


 شکسته اند پر هرکه اهل پرواز است 

سکوت کن که به هر انتقاد شک دارم 


بهشت را به بهانه نمی دهند و تویی 

اگر بهانه به روز معاد شک دارم 

#سید_مهدی_نژاد_هاشمی


احمق ها بی درد نیستند؛ تنها دردی که ندارند درد دانایی است. 

"لودویگ ویتگنشتاین"

۱۴ آذر ۹۸ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر
مجنونِ لیلی
مرد در حال جنگ

مرد در حال جنگ

ترس قبل از شکست را تنها 

مرد در حال جنگ می فهمد 


حال یک کوه رو به ریزش را 

اولین خرده سنگ می فهمد

#رویا_ابراهیمی


و اینکه:

نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگر منظورت اینها بود، خوبم... بهترم یعنی!

#مهدی_فرجی


پ.ن نداره ،همینه که هست 

باید دید مبارزه چطور پیش میره

۱۲ آذر ۹۸ ، ۰۰:۰۰ ۲ نظر
مجنونِ لیلی
گاه گاهی با خودم نامهربانی میکنم

گاه گاهی با خودم نامهربانی میکنم

+ امروز داشتم با بریده های کتاب هام توی طاقچه تجدید خاطره می کردم (طاقچه منظورم نرم افزار طاقچه اس ، خودم انقدری بزرگ شدم که توی طاقچه جام نشه :) ) اکثرا کتاب های طنز بود و طنز چیزی بود که میتونست منو ... 
+ اصن چرا اینو بگم، اخرین بریده از آخرین کتاب طنزی که خوندم رو میزارم و جالب بود برام که بعد از اون دیگه کتاب هام رنگ بوی فلسفی گرفته. با اینکه افکار نیمه فلسفی-دینی از دوران دبیرستان تا حالا همراهیم میکردند (یعنی آخه انقد دیگه سمج :/ ) ولی این چند ساله به اوج رسیدن و انگار منتظرن بلاخره این بحث رو جمع بندی کنم و مثل اون کتاب ها بزارم کنار ولی این موضوع ته بندی نداره ، پایان بازه

از کتاب پرتغال در جعبه ابزار نوشته احمد ملکوتی خواه: 
” از وقتی رودربایستی را با خودم کنار گذاشتم، اعتماد به نفسم نابود شد. آدم اگر نفسش را بشناسد، هیچ‌وقت به آن اعتماد نمی‌کند. از وقتی با خودت صادق بشوی، شفاف و شکننده می‌شوی. شکنندگی برای مرد خوب نیست. اما بچۀ ناخواستۀ صداقت است. یک شب، فقط یک شب که با خودت صادق باشی، فردایش صاحب یک روح شکننده شده‌ای.  از وقتی اراده می‌کنی ادا در نیاوری، بدبین می‌شوی. ناامن می‌شوی. مدام فکر می‌کنی دیگران دارند بازی می‌کنند و نمایش اجرا می‌کنند و چیزی که نمی‌فهمند، می‌گویند. مرز صداقت و حسادت گم می‌شود. خیلی وقت است تنها جایی که امن و آرامم، یک فضای نیم‌متر در نیم‌متر، پیش لپ‌تاپ خاموش. طنز، سنگری است برای پناه گرفتن از شرّ انواع دروغ و دورویی. طنز، وطن انسان‌هایی است که از غیرنماییِ خود خسته‌اند. می‌خواهند خودشان باشند حتی اگر «خود» شان کوچک است. اگر دوباره دیدی کسی در مرز دیوانگی و دلقک‌بازی اقامت کرده بود، مسخره و ملامتش نکن. بهشت یک درِ پشتی دارد برای ورود دلقک‌ها. “

+ شاید طنز دوس داشتنم برای گمراهی اون سوال درونیم بوده نمیدونم شاید هم :
 " خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من 
ورنه این‌دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت "

+ و شاید هم فقط یه جنگ درونیه که فقط این سری ول کن نیست:
" گاه گاهی با خودم نامهربانی میکنم
با خودم لج می کنم با غم تبانی میکنم "

+ مهم نیست، بی خیالش (بیا ، الان داره از درون داد میزنه اگه گذاشتم :| )
+ کاش بریده های کتاب هایی که خونده بودم رو میگذاشتم اینجا (حالا انگار چقدرم کتاب خوندم :| )

۰۸ آذر ۹۸ ، ۱۸:۵۰ ۸ نظر
مجنونِ لیلی
سخته یه روز کسی بفهمه

سخته یه روز کسی بفهمه

خستم از این حال خرابم مثل همیشه بی قرارم
بجز یه ساعت فکر راحت حسرت هیچی رو ندارم
من چه بجنگم چه نجنگم کل این بازی رو باختم
 
 
پ.ن: امشبم از اون شباس
این آهنگ باید صد بار تکرار بشه تا ول کن بشه
اگه بشه تازه
۰۷ آذر ۹۸ ، ۲۳:۲۲ ۱ نظر
مجنونِ لیلی
این زمین خانه حیرانی نیست

این زمین خانه حیرانی نیست

شک کرده ام به زهد ابوذر فروش ها

ایمان باد کردهء باور فروش ها


شک کرده ام به اینکه چرا دور زندگی

دیوار می کشند فقط در فروش ها


با هر که عهد بسته ام ای دوست، نام او

افزوده شد به صنف برادر فروش ها


آنقدر ساده ام که برای تبسمی

سر می کشم به کوچه ی خنجر فروش ها


صد خاکریز بین من و دل کشیده اند

این روزها قبیله ی سنگر فروش ها


با وعده ی بهشت چرا زندگی کنم

یک عمر در جهنم منبر فروش ها

#عبدالحسین_انصاری


پ.ن: + فعلا گیر دادم به شعرهای این شاعر عزیز، حرف دله 👌

+ خوبه که بعضیاتون راحت یه سری اعتقادات رو قبول میکنید و به هیچی شک و تردید ندارید 😐 این نقص در واقع یه نوع آپشن براتون حساب میشه 😅 کیفش رو بکنید 

+ واقعا چه جوری؟ 🤔 فرمولش چیه؟ به ما هم بگید (مثلا من خیلی حالیمه 😒) 

+ میشه مثلا به  «هدف زندگی، هدف خلقت، اصن خدایی هست یا نه، چرا خودکشی نکنیم که تموم شه بره، این همه بلم بشو توی دنیا، این همه هیچی نبودنمون توی این همه مخلوقات و این همه احساس خود برتر بینیمون و...» فکر نکرد؟ 

+ حالتم مدت هاست اینجوره که :

در من انگار کسی در پی انکار من است

+ نمیدونم این کس کیه یا چیه ولی خیلی رو مخه، حتی نمیدونم اینکار خوبه یا بد، میترسم شبیه همون ضد فریبکار فاضل خان نظری باشه که گفت:

"من ضدی دارم

 آن‌قدر فریب‌کار که آن را

 «خود»پنداشته‌ام

حالا

 من از خود برای تو شکایت آورده‌ام" 

+ خلاصه اینکه این حس حال اگه خوب یا بد هست،اگه حتی شبیه ناامید ها و پوچگرا ها به نظر بیام (که واقعا هم اینطور نیس) کم نمیشه تا به جوابی برسه، جوابی قانع کننده 

+ این شک و شبه خیلی ام بد نیست به قول ویل دورانت توی کتاب درباره معنی زندگی:

" هیچ کس حق ندارد اعتقاد بورزد، مگر آنکه شاگردی شک را کرده باشد." 

+البته این موقعیتم حس بدی نیس، چون نه حس شادی مطلق برام معنی میده و نه حس غم مطلق، همه اتفاق ها حسشون توی فضای ما بین این دو هست، رو به بی تفاوتی مطلق، ولی آدم دیگه یه جایی خسته میشه 😔. حوصله شرح قصه نیست... (این همه حرف زدم تازه میگم حوصله اش نیست 😐) 


از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

#فاضل_نظری 


۰۶ آذر ۹۸ ، ۲۳:۲۹ ۶ نظر
مجنونِ لیلی
با احتیاط حمل شود جان شکستنی است

با احتیاط حمل شود جان شکستنی است

« با احتیاط حمل شود »، جان شکستنی است

این جام لب پریده ارزان شکستنی است


نگذار وا شود همه جا سفره دلت

این روزها عجیب نمکدان شکستنی است


وقتی نگاه می کنم از پشت پنجره

با چشم های خیس، خیابان شکستنی است


بی دست های گرم تو با یک نسیم هم

انگشت های ترد درختان شکستنی است


وقتی که حکم، حکم تو باشد، بدون شک

در دست شاه، شیشه قلیان شکستنی است


هربار مژه های تو را دیده‌ام، عجیب

حس کرده‌ام که میله زندان شکستنی است


اینقدر با غرور نگاهم نکن، که دل

مثل حباب کوچک باران شکستنی است


#عبدالحسین_انصاری 

۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۲:۵۷ ۴ نظر
مجنونِ لیلی
آدم ها تاریخ انقضاء ندارند

آدم ها تاریخ انقضاء ندارند

" آدم ها تاریخ انقضاء ندارند

یک روز از خواب بیدار می شوند و می‌بینند خراب شده اند

دیگر خوش نمی گذرد

وقت خوش نیست

بیهوده توی تاریخ کش می آیند و در بستر زمان طول می‌کشند 

الکی طول می‌کشند "

از کتاب "پرتغال در جعبه ابزار"


پ.ن: این مرحله "که چی بشه؟" زندگی کی میره مرحله بعدش؟ 😒


من سوالم پر پرسیدن و بی هیچ جواب

مرده شور من این روز و شب و حال خراب

۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۸:۰۵ ۲ نظر
مجنونِ لیلی
ما به تکرار خطا استادیم

ما به تکرار خطا استادیم

‏یکی از باگ‌های آدما عدم توانایی در فکر نکردن به هیچیه! به نظر آسون میاد ولی محاله بتونی به هیچی فکر نکنی.

 سرم داره از فکر میشکافه 

میشه ول کنی یه دقیقه

پ.ن: در شاًن دلم نیست که دلتنگی خود را به سر و سینه بکوبد

۰۱ آذر ۹۸ ، ۲۱:۵۲ ۳ نظر
مجنونِ لیلی