پسرونه

ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم

ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم

من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم

ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم


مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند

خود ولی در دستهای دیگران زندانیم


بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم

سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم


می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع

هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم


هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم


 #سجاد_سامانی 


پ.ن: 

- اینجا شده شیر اطمینان (safety valve) روحیه ام، وقتی افکارم بیش از حد غیر قابل تحمل میشه یه دفعه این شیر اطمینان فعال میشه و باید حتما یه پست بزارم وگرنه همنشین هام که هیچ خودمم نمیتونم خودم رو تحمل کنم. 🤦‍♂️

- به هر بهونه ای دستمون می رسه مثلا برای خوش یمنی شروع یه کار یا خرید ماشین یا خرید خونه یه رسمی داریم که باید یه خروس بکشیم، حالا اگه نبود مرغ هم باشه مشکلی نیس (با این شرایط اقتصادی کلا به گوسفند و گاو که نمیشه نزدیک شد😶)، و پریروز دو تا خروس برای دو تا مناسبت کشته شد، من گیاه خوار یا حتی توی این وادی هم نیستم ولی این کار چقدر زیبا یا چقدر وحشتناکه؟ و اگه واقعا قدرتی بالاتر از ما بوجود بیاد حق زندگی عملا کشکه و این نقطه تناقض بزرگه، تناقضی خیلی خیلی بزرگ برای اشرف مخلوقات بودنمونه، شاید بگید چنین چیزی وجود نداره ولی میتونم بگم حتی در حال حاضر هم وجود داره ولی هنوز به قدرت نرسیده. 

- خیلی پر حرفم ولی فقط با خودم، اونقدر یه مطلب رو از زوایای مختلف چکش کاری میکنم که آخرش یادم میره از کجا به کجا رسیدم، شاید منو ببینی دارم باهات حرف میزنم، چایی میخوریم و میخندیم ولی مرتب توی یه مناظره داخلی ام، مناظره ای که به دعوا هم میکشه ولی کیه که اصلا متوجه این دعوا بشه و واسطه بشه 😅. آخرش هم یا مسالمت آمیزه یا یه کینه از خودم به دل میگیرم که این چه وضعشه که هیچی نمیدونی 🙄. 

- از اینکه اعتقاداتم متفاوت شده نگرانم، نگران از راه پیش روی اشتباهی یا راه رفته اشتباهی که در هر دو حالت انگار یه باخته، هرچند هروقت ماهی رو از آب بگیری تازه است. شدم یه پوسته تو خالی از... . 

- اینو از حسین پناهی دوست داشتم که میگه:

" ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود

نه!

انسان، هیچ گاه برای خود مأمن خوبی نبوده است"


- برای تسلط فکریِ درسی ام باید درس طیف رو حذف کنم 🙄، این استاد راهنماست من دارم آخه (اینم شانس مایه 😅)

- به زندگی هم فکر میکنم همچنان و همچنان در بلاتکلیفیه و رسیدم به اینکه چقدر روحیه مادی شدن ندارم و وقتی واردش میشم حالم از خودم بهم میخوره 😢 نمیدونم چرا

- احساس میکنم هوا اونقدری که باید بهم نمیرسه، تنفس مشکله، یه حس خفگی خفیف مخلوط شده با بغض و بلاتکلیفی، چقدر داغون 

۰۵ خرداد ۹۹ ، ۰۵:۲۴ ۱ نظر
مجنونِ لیلی
دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت

دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت

دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت

دیگر سری نمانده که سرور بخوانمت


ارزان فروختم به جهان مستی تورا

دیگر می‌ای نمانده که ساغر بخوانمت


بگذشت روزگار به خون دست و پا زدن

دیگر صفی نمانده که صفدر بخوانمت


یادش بخیر؛ سجده به خون، ضجه در قنوت

دیگر غمی نمانده که غم‌بر بخوانمت


با یک اشاره به صف می شدیم، حیف

دیگر رهی نمانده که رهبر بخوانمت


 «گم کرده ایم قبله نما» !، این بهانه است

دیگر حجی نمانده که مشعر بخوانمت


قرآن به سر، دل شب، ناله،... بی خیال!

دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت


شاعر:؟ 

۰۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۴:۲۸ ۰ نظر
مجنونِ لیلی
خیالی نیست دیگر دردهایم را نمی گویم

خیالی نیست دیگر دردهایم را نمی گویم

به جای این که در شب های من خورشید بگذارید

فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید


اگرچه چشم هایم کور شد مثل صدف،اما

به جای قطره های اشک، مروارید بگذارید


همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم

به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید


همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم

مرا بر سفره های هفت سینِ عید بگذارید!


خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویم

به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید


ببخشیدم!برای این که بخشش از بزرگان است

خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!


گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش

شما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید


#امید_صباغ_نو


پ.ن: 

- کلی حرف آماده کرده بودم که بگم ولی:

 « حرف اســت فراوان و دگر حوصله ‌ای نیســت

از بغضِ عمیقِ به گلویم گِله‌ای نیســت»

- با این حال میدونم که یه شبی بلاخره میگم

- الان کلاس ها که مجازی شده یعنی باید واسه من بهشت باشه که هی باید مرخصی میگرفتم هی این مسیر چرخشی کار، دانشگاه، خونه (حالا یه وقت هایی ترتیبش عوض می‌شد) رو طی میکردم. ولی کلا از وادی درس اومدم بیرون 😥 ، بهشتی که تصور می‌کردم از جهنم ترم دومم که مجبور به حذفش شدم جهنمتر نشه صلوات 🤦‍♂️

۰۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۵۱ ۲ نظر
مجنونِ لیلی
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

- حتی حوصله شعر هم ندارم

- ای بر پدرت دنیا... 

- بدون حس بوق ناله میگم، خیلی خسته ام و بیشتر از اون توخالی، اونقدر خلوتم که صدای خود درونیم مرتب انعکاس پیدا میکنه و از قبل رو مختر شده

- نقطه پایانم کو 

۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۵۴ ۱ نظر
مجنونِ لیلی
شاید مردم حواسم نیست

شاید مردم حواسم نیست



احساس آرامش 

احسان خواجه امیری

۲۵ فروردين ۹۹ ، ۰۹:۴۸ ۱ نظر
مجنونِ لیلی
خلقتِ من در جهان یک وصله ی ناجور بود

خلقتِ من در جهان یک وصله ی ناجور بود

گفتم این آغاز پایان ندارد

عشق اگر عشق است آسان ندارد


گفتی از پاییز باید سفر کرد

گرچه گل تاب طوفان ندارد


آن که لیلا شد در چشم مجنون

هم نشینی جز باران ندارد


گفتم این آغاز پایان ندارد

عشق اگر عشق است آسان ندارد

اهورا ایمان 




با صدای علیرضا قربانی 


پ.ن:

- چند روزه مدام این آهنگ توی سرم داره پخش میشه، قط بشو هم نیس 🤦‍♂️ گفتم شاید مثل حرفایی که سر دل میمونه و اینجا مینویسم تا حدی دل آروم میشه، شاید روی آهنگ ذهنی هم اثر بزاره و ذهن آروم بشه

- عنوان مطلب یه شعری از میرزاده عشقیه، شعر کاملش هم خوندن داره ☺️

- شده یه وقتایی از خواب بیدار میشی و یه چیزهایی دور برت میبینی احساس میکنی هنوز توی خوابی، دست به چشمات می‌کشی که برگردی به تنظیمات کارخانه 🤪 و بعد چند لحظه کاملا هوشیار میشی

- شده توی خواب (حتی الامکان یه خوابی که دوست ندارید) هی به خودتون میگید اینا همه اش خوابه، بیدار شو بیدار شو، حالا سخت یا آسون بلاخره بیدار میشید 

- شده بعد از استخر که میای خونه، از بس کلر توی آب بوده همه جا رو مات میبینی تا کم کم دیدت درست میشه

- به حسی تلفیقی از سه پاراگراف بالا دچارم، هرچی دست به چشمام میکشم، به خودم میگم بیدار شو و صبر میکنم شاید چیزی حل بشه، نمیشه. همه چیز ماته، گنگه

- این همه سرم هم شلوغه، یعنی کمتر فکر کنم، این حس حال چی میگی این وسط عجیبه 😅

۱۹ فروردين ۹۹ ، ۰۷:۳۱ ۱ نظر
مجنونِ لیلی
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم


به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم


چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

 که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم


زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم


خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم


فاضل نظری


پ.ن:  - هیچوقت فکرشم نمیکردم سال نو اینجوری هم بگذره، انگار مثلا رعایت نکردن قوانین شروع سال یه جرم بزرگه، نداشتن سفره هفت سین توی بچگی یعنی نبودن سال خوب، ولی الان فکر کردن به رسم رسومات بیشتر مسخره میاد تا حس عذاب وجدان گرفتن از انجام ندادنشون 😅

- قبول دارم که برای حس خوبش آدم باید اون کاری که لازمه رو انجام بده، مثلا یکی از سفره هفت سین انداختن، سبزه انداختن لذت میبره، چرا که نه. اینکه چه اتفاقی می افته که این لذت وقتی مثلا نمیتونی اون کار رو انجام بدی جای خودش رو به عذاب وجدانِ انجام ندادن اون کار منجر میشه، هنوز به مکانیسمش پی نبردم، چطور ما میشیم برده ی اون کار، عجیبه 🤔

- پیش خودم فکر میکردم شاید جز دسته  « آنکس که نداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به منزل برساند» هستم، یا یه وقتایی حس میکنم خود درونیم داره گولم میزنه و درواقع جز دسته  «آنکس که نداند و نخواهد که بداند، حیف است چنین جانوری زنده بماند» هستم 🤦‍♂️، شاید واقعا حیفه که زنده ام 😂

- تا حالا به حرف زدن فکر کردید؟ اگه حرف زدن اختراع نمی‌شد، دنیامون قشنگتر بود یا بدتر؟ اصلا اون موقع آدم چطور فکر می‌کرد وقتی واژه ای وجود نداشت؟ 🤔 

عجیبتر شد 😅 


۰۱ فروردين ۹۹ ، ۲۳:۲۶ ۴ نظر
مجنونِ لیلی
نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید

نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ اسفند ۹۸ ، ۰۵:۲۰
مجنونِ لیلی
من از به جهان آمدنم دلگیرم

من از به جهان آمدنم دلگیرم

+ دچار سر دردی شدم که نمیدونم از کی شروع شده و درمانش چیه 🙄

+ هزارتا دلیل هست و شاید هر هزارتا دلیلشه 

+ خوندن کتاب هم چندان کمکی نکرد، چه بسا سردرگمی این کلاف زندگی رو بیشتر میکنه، هی استدلال جدید، هی دیدگاه جدید ولی تناقض اصلی سر جاشه، هدفی نیست که نیست لاکردار... 

+ ما چی داریم که خدا (اگه باشه و این خدایی باشه که به خوردمون دادن) بهش افتخار کرده، ما از حیوان هم بدتریم، آره خوب هم قاطیمون هست همونطور که توی حیوانات هم استثنا هایی هست، شاید ام من زیادی قاطی بدهاشم 🤦‍♂️، شایدم خودم خیلی بدم 😳

+ خاک تو سرت دنیا 😂 (همینقدر کوچه بازاری) 

+ شعر طولانیه ولی... 


لیلی بنشین خاطره ها را رو کن، لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست، بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم خود دود شوم، لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم، مجنونم و خوناب جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد، دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی، بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست، یک عاشق این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند، پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود، تا آه کشی،بند دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهر نمرود بگو، دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست، این شعر پُر از داغ تو آتش زدنی ست

ابیات روانی شده را دور بریز، این درد جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند، این زخم  سراسیمه مرا پیر کند

این پچ پچه ها چیست،رهایم بکنید، مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود، بازیچه ی اطفال کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد، شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک، اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهد نابودی دنیای منم، باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم، با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند، مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند، در شهر خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند، گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند، مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادی من چشم چرانی کردند، در صحن حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد، بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است، یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید، ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید، مال خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند، مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم، آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مرد شکسته ست هنوز، مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست، مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگ پاسوخته بود، لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسند آوار اگر جغد منم، باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد، دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد، صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند، داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد، آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام، دیوانه ی این سراب خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم، با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند، بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد، در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست، آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهان دگری ساخته ام، آتش به دهان خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند، دستان دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم، من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند، مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم  سیاهت شده ام، بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم، از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است، چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای، حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی، گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناه بی گناهی کشتی، بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری، من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگ تو جز درد مگر می ماند، جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی  دنیاست عزیز، این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم، با هر کس همنام  تو درگیر شدم

ای تُف به جهان تا ابد غم بودن، ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش  شما، ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است، لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم، با پای خودم می روم این بار گلم

#علیرضا_آذر 


۲۵ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۲۵ ۴ نظر
مجنونِ لیلی
نیاز دارم مدتی نباشم

نیاز دارم مدتی نباشم

نیاز دارم مدتی نباشم ؛

سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم ،

به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...

دور باشم و رها

سبُک باشم و آزاد ...

آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ،

مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام ،

عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ،

و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...

در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند ،

موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ،

و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...

نه به کسی فکر کنم ،

نه نگرانِ چیزی باشم ،

نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم !

من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...

#نرگس_صرافیان_طوفان‌


پ.ن: + این متن رو که میخونم نمیدونم چرا عنوان دومین پست قبلیم به عنوان جوابیه اش توی ذهنم تکرار میشه (من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم😞)

+ دلم اون مواد مخدر جدیده(دی ام تی) رو میخواد تجربه کنم که وارد دنیاهای موازی میشیم 😂 (حالا فعلا واسه شروع خوبه سیگاری بشم بعد )

+ هی پیش خودم میگم اخبار نخونم، نمیدونم چرا دلم نمیاد، انگار منتظر یه خبری هستم که نمیدونم چیه

+ منظور از عید توی تصویر بالا سال نوی میلادی نیستا 😅

۱۲ دی ۹۸ ، ۲۱:۰۱ ۳ نظر
مجنونِ لیلی